بایگانی تیر ۱۳۹۷ :: ارادتمندان استاد شجاعی(نون .شین)

ارادتمندان استاد شجاعی(نون .شین)

یکی در تجرید الله الله گفت وآن یک در توحید انا الحق ودیگری در تقدیس سبحانی و ه ی چ در "نیستی" جُز "هو" ندانست

ارادتمندان استاد شجاعی(نون .شین)

یکی در تجرید الله الله گفت وآن یک در توحید انا الحق ودیگری در تقدیس سبحانی و ه ی چ در "نیستی" جُز "هو" ندانست

ارادتمندان استاد شجاعی(نون .شین)

هو

وذلکَ زَمانٌ لا یَنْجو فیهِ إلاّ کُلُّ مؤمنٍ نُوَمَةٍ ، إنْ شَهِدَ لَم یُعْرَفْ ، و إنْ غابَ لَم یُفْتَقَدْ ، اُولئکَ مَصابیحُ الهُدى وأعْلام السُّرى

امام العرفا و سید اولیا علیه السلام ـ در توصیف آخر الزمان ـ فرمود : زمانى مى رسد که هیچ کس در آن زمان نجات نمى یابد،

مگر مؤمن حق پرستِ بى نام و نشان که اگر حضور داشته باشد،

کسى او را نمى شناسد و اگر غایب باشد، کسى به جستجویش نمى آید.

این افراد چراغهاى هدایتند و نشانه هاى روشن براى شب روان .



این آدرس ایجاد شد جهت معرفی برخی دیدگاه ها و توصیه ها و اشارات و عبارات و خطابهای قلندر پاکباز و مخزن راز، کیمیاگر زمان و غریب دوران ،نشان دار بی نشان ،جلوه گر جمال و جلال حضرت جانان ذروه نشین بلندیهای عرفان استاد شجاعی دام اجلاله
که معمولا مطالب ایشان با نام "نون.شین" و "هیچ" در محافل معرفتی شناخته میشود.
این فقیر امید وار است با عنایات حضرت حق گوشه ای از انوار حقیقت ، که از اولیا خدا ساطع میشود را در این محیط با دوستان در میان بگذارم.
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

کلمات کلیدی

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۳
تیر

 بشنو از پیر؟

بشنو اکنون تا بگویم کیست پیر

گر چه در غوغاى هستى نیست پیر

** کیست پیر؟ آن عارفِ گم کرده خویش

کو ندارد جز خدا آئین و کیش

کیست پیر؟ آن کز تو دور اندازدت

خالیت از خود، پُر از حقّ سازدت

کیست پیر؟ آن رهرو راه خدا

رهنما و راه دان، درد آشنا

کیست پیر؟ آنکس که شد در سّرِ سرّ

نیست او! حقّ هست در وى مستتر

کیست پیر؟ آنکس که محو و فانى است

محوِ حقّ و فانى و ربّانى است

کیست پیر؟ آن کس که با یاد خدا

فارغ است از یادِ دیگر یاد ها

کیست پیر؟ آیینهء پیداى دوست

نیستش در سینه جز سوداى دوست

کیست پیر؟ آن کس که از حقّ پیر شد

در کمندِ عشقِ او نخجیر شد

پیر آن باشد که از خود رسته است

دستِ دل بر دامنِ حقّ بسته است

پیر باشد پیرِ عشق و وجد و حال

نیست پیر او از گذشت ماه و سال

رندِ هستى سوز و بى "ما و من" است

دیدهء جانش ز جانان روشن است

همچو خاک افتاده و جارى چو آب

نورمی بخشد به مثل آفتاب

گر چه بودِ اوست در دنیاى بود

در حریمِ حقّ ندارد او وجود

وز نگاهى باز یابد کیستى

اهل عشق و مستیى یا نیستى

هست در جانت نشان از سوز و ساز

یا که هستى بندهء دنیاى آز

دعوى کشف و کرامت کى کُند

دم به دم از خود حکایت کى کند؟

بى نمود و نیست باشد در جهان

گر چه باشد روحِ روح و جانِ جان

مظهرِ حقّ جلوهء وحدت بوَد

دور از هستى و از کثرت بوَد

پیشِ او جز حقّ نَیَرزد یک پشیز

از همه بُبْریده و از خویش نیز

اینچنین پیرى به وحدت رهنماست

گر به پاى او سر اندازى رواست ...

 

(فاش میسازم کنون رازى دگر) تا بری اسراری از این مختصر

 

عشق بازى کار هر دلاّل نیست

عاشق حقّ در پى دجّال نیست ******

اى که دارى سینه اى پُر سوز و ساز

دل به پیران دغل هرگز مباز

بشنو اکنون تا بگویم بیشتر

از گروهى خاص از پیرانِ شرّ

داعیانى در کمند نفْس گیر

خویش را بیهوده میخوانند پیر

سفره دارى کار این پیران بوَد

این عمل خود نیز بهر نان بود

صبح و شام اظهار هستى میکنند

باده نا نوشیده مستى میکنند

مرشد خلق اند در کار رشاد

گرچه آنان را نبوده اوستاد

اى برادر چشم دل را باز کن

دور خویش از خلق افسون ساز کن

گوش حرف مفلسان دون مده

پاى در دنیاى رمّالان منه

حیلهء بسیار در کارت کنند

در کمند نفْس بیمارت کنند

آن زمان کاگآه گردى چاره نیست

در کفت جز یک دل آواره نیست

جان و مال و عمر از کف داده اى

از طریقت نیز دور افتاده اى "

این چنین پیران که گویند عالمند

وز ضلالت جاهلند و ظالمند"

پیروِ نفْسِ خود و سوداگرند

مال خلق ساده دل را میبرند

دعوى عشق و سخندانى کنند

صحبت بیجا ز نادانى کنند

نام درویشى به خود بنهاده اند

در پىِ اغواى خلق ساده اند

دستیارانى زبان باز و عجوز

گرد ایشانند دایم شب و روز

دعوى اینان فقط قیل است و قال

مقصد ایشان بود مال و منال

این شنیدستم که پیرى پاک باز

همسفر شد با فقیرى بند باز

کرد خود را کم کَمَک نزدیک تر

راز خود با پیر گفتى بیشتر

قاتل و جانى و قدرت خواه بود

در دیار خویش عالى جاه بود

لیک شِیخش مُرده و پیرى نداشت

در طریقت مانده تدبیرى نداشت

پیر پرسیدش: چرا حیران شدى

چون شد از آن فرقه روگردان شدى؟

گفت: دل شیدا شد و یارى نکرد

جانشینش را خریدارى نکرد

او نبود آن شیخِ قدرتمند و مست

چون نهم در دستِ یک بیچاره دست؟

پیر گفتش: با امیرى دست ده

در طریقت پاى خود دیگر منه!

تو پىِ زور و زرى و قیل و قال

با چنین حالى ز بى پیرى منال

زاغ جز با زاغ در پرواز نیست

بلبلان را غیر گل دمساز نیست

فاش میسازم کنون رازى دگر

گوش جان بگشاى تا یابى خبر

خلقِ بسیارى خریدار بُت اند

از دل و از جان هوا دار بت اند

این گروه از مردمان بت پرست

در پىِ بت میروند آنجا که هست

در حقیقت ساجدِ خوى خودند

پیروِ آیینهء روى خودند

گر چه دارند آن همه مولا و پیر

در هواى خویشتن هستند اسیر

وز درون خویشتن حقّ را بجو

پیرِ بى هستى ندارد هاى و هو

عشق بازى کار هر دلاّل نیست

عاشق حقّ در پى دجّال نیست 

*********************

برداشت صفحه ادب و عرفان از دیوان نورعلیشاه کرمانی

*************************************

(مثنوی دکر حق)

 

اگر ذکر گویی مکن یاد خویش

فرو ریز با ذکر بنیاد خویش *********

مغنی دگر پرده ای ساز کرد

دلم شور و بد مستی اغاز کرد

بران شد که نکاتی سازد بیان کند تخته دکان سودا گران

سخن گوید از ذکر واسرار ذکر

که جمعی نگردد دلال ذکر

تو درویش که از ذکر دم میزنی

نفس در هوای صنم می زنی

به ذکر خدا خود پرستی کنی

شب و روزاظهار هستی کنی

که نفست کشاند به نا باوری

به اوراد و ادکار روی اوری

چه ذکری که با خوی اهریمنی

فتادی به گرداب ما و منی

چه ذکری افزود بر هستیت

به هوشیاری اورده از مستیت

چه ذکری که باز هستی هنوز

زما و من خود نرستی هنوز

اگر ذکر دانی زحرف و حروف

نوار برتو دارد فزون تر و قوف

نواری که پرشد زنام کند

خدا کند روز و شب ذکر حق بی ریا

اگر ذکر گویی مکن یاد خویش

فرو ریز با ذکر بنیاد خویش

اگر ذکر گویی و هستی هنوز

برادر بدان بت پرستی هنوز

بود ذکر وقتی بود ذکر دل

نه ذکری که پیوسته با اب و گل

بود وقتی که جان سوزد ت

نه ائین خود بینی اموزدت

بود ذکر وقتی ببرد نفس

نه ذکری که اید زنای هوس

بود ذکر وقتی که تو نیستی

اگر اوست باقی تو خود کیستی

گر اماده هستی که ذاکر شوی

زنفس وجودت تو طاهر شوی

برو توبه کن از گناه وجود

بزن پای مستی به بود و نبود

( میرزا حسن اصفهانی " صفی علیشاه " رحمة الله علیه " پیر طریقت نعمت اللهی " )